نگاه کنید که چگونه تمدن مدرن بشری، راهی دو سویه و متناقضی را میپیماید. از سویی با ساخت بیمارستان و شکوفایی علمپزشکی و تولید انواع داروها و ابداع روشهای درمانی مختلف، جمعیت انسان را از مرز 7 میلیارد نفر گذشته و از سویی دیگر، با خلق مصنوعاتی چون "سیگار" همه ساله بیش از 100 میلیون نفر میمیرند.
بر آن بیافزایید محصولاتی چون کراک و کوکائین و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر را که محصول تلاشهای علمی بشر در آزمایشگاه هاست. محصولاتی که ابتدا سلامت روانی ابناء بشر را تخریب و در ادامه مرگی دلخراش برای آنان رقم می زند.
همچنین است جنگافزار های غیرمتعارف شیمیایی میکروبی و اتمی که تولید و انبار شده اند و تنها بخش کوچکی از آن می تواند تا هزاران بار حیات را از روی کره زمین محو و حذف نمایند.
بدتر آنکه نه آن پوفیوزانی که نامشان در دفتر تاریخ به عنوان منفکران، کاشفان، مخترعان و آزادیخواهان ثبت گردیده، از روی خیرخواهی چنین کرده اند و نه آن مادر به خطاهایی که کوره های آدم سوزی و مجمع الجزایر گولاگ بنا کرده اند از ابتدا بر جنایتکاریهایشان مصمم بوده اند.
به راستی چه رازی در این عقلانیت مدرن نهفته است که اینگونه بشر را در میان مرگ و زندگی به دوران واداشته است؟
شاید این سرشت دوگانه بشری است که آویخته بر عقلانیت مدرن، به دو سوی بال میگشاید و در آنِ واحد، میل پرواز به کرانههای مرگ و حیات دارد. سرشت دوگانهای که از سویی با اختراعات و اکتشافات منافعی بزرگ برای عموم بشریت به ارمغان میآورد و از سویی دیگر رنجی جانکاه و ترسی سترگ بر او مستولی میسازد.
رمان فلان خانم فمینیست را می گشایم و از همان سطور ابتدایی کتاب در می یابم که با داستانی "مردستیز" مواجهم و در دام داستان زنی افتاده ام که نویسندگی را ابزاری برای عقده گشایی از مردان نموده است.
او زنان داستانش را چنان در مظلومانه ترین شکل ممکن توصیف می کند که با خواندن داستان، آه از نهادت بر می خیزد و بی اختیار بر سرنوشت گه و گند زنان بیچاره داستان که قربانی مناسبات مردسالارانه شده اند اشک افسوس می ریزی.
اینگونه داستانها، ولو اینکه موفق به جذب تعداد قابل توجهی از خوانندگان شوند و یا جایزه ای به دست آورند، برایم چندش آورند چرا که نویسنده اش اینقدر بی شعور و بی سواد بوده که به جای علت به معول تاخته و شمشیر بر گردن آن نهاده است.
چنین نویسنده ای، گوسفند تر از آن است که قادر به درک آن باشد که قواعد بازی محصول فرهنگ است و این فرهنگ، که از زمان گله داری، شکار و فئودالیسم برایمان مانده چنین مناسباتی را خلق کرده و بر ما، به عنوان زنان یا مردان تحمیلش می کند. از اینرو در چنین وضعی، مردان نیز چون زنان قربانی چنین فرهنگی هستند و گریزی از آن ندارند.
به واقع اعتقاد دارم که مشکل زن ایرانی، مرد ایرانی نیست بلکه مشکلش ریشه در فرهنگ منحط و عقب مانده این آب و خاک دارد و استوار بر سنتهایی است که چنین ستم هایی در بستر آن می روید.
مردی ایرانی را تصور کنید که از بدو تولد در سوئد زیسته باشد. چنین مردی که با فرهنگ منحط ایرانی بیگانه و در فرهنگ پلورال سوئدی پرورش یافته نخواهد توانست نگاهی صرفا حیوانی و مالکانه نسبت به زن داشته باشد و نمی تواند به ازدواج دوم، کتک زدن زن، صیغه و... بیاندیشد.
در پایان نکته ای به نظرم رسید و آن اینکه آیا این تنها مردان ایرانی هستند که دمار از روزگار زن ایرانی در می آورند و زنان ایرانی یکپارچه فرشتگان رحمت اند؟
راستی چرا برخی از ما جو گیر می شویم و نمی توانیم در موقعیت های مختلف بر خود مسلط باشیم و احساسات خود را مدیریت کنیم؟ این وضعیت موجب خواهد شد که ما نیز هم رنگ جماعت شده و نویسنده ی غیر قابل تحملی را که تقی و توقی خورده و بنا به مصالح سیاسی یا عقیدتی و ... نوبلی دریافت نموده، تا عرش بالا ببریم و کتابهایش را روی چشم بگذاریم. به هر کجا که می رویم و با هر کسی که مواجه می شویم خود را خواننده آثار آن نویسنده معرفی کنیم و به عنوان یک ژست فرهنگی دیگران را نیز به خواندن آثار وی دعوت کنیم.
چرا باور نداریم که بسیاری از برندگان نوبل در حوزه ادبیات، ویژگی خاصی نسبت به دیگران نداشته و در بسیاری از مواقع "فیمینسیت" یا "سوسیالیست" بودن نویسنده یی موجب می شود تا وی واجد شده امتیاز اخذ چنین جایزه ای شود.
پاموک دو سال پیش از سوی آکادمی نوبل برنده جایزه ادبی نوبل شد اما اکنون بسیاری می دانند که آثار وی کمتر واجد ارزشهای ادبی بوده و آکادمی نوبل با اعطای جایزه ادبی خود به پاموک درصدد برآمده بود بدهکاری اش را با او بابت آن چند ماه زندان و چند نامه تهدید آمیز و حمایت نیم بندش از ماجرای قتل عام ارامنه در ترکیه صاف کند.
برای درک مضحکه اعطای نوبل به چنین نویسنده ی میان مایه ای کافی است که نگاهی به کتاب "زندگی نو" اورهان پاموک بیاندازید.
شکست همواره مقدمه پیروزی نیست، چه بسا شکست برای عده ای مقدمه مرعوب شدن باشد. آنچه که در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال 84 برای اردوگاه اصلاحات رخ داد، هرگز مقدمه ای برای پیروزی نبود بلکه مقدمه ای بود برای مرعوب شدن هر چه بیشتر آنان.
نیروهای مرعوب حاضرند برای حضور دوباره در قدرت، هر نوع انعطافی نشان دهند و حتا برداران دیروز خود را به افراطی گری، تندروی و خروج از خطوط قرمز متهم سازند و قصور را بر گردن آن دسته از یاران قدیم بیاندازند که در راه اهداف اصلاح طلبانه خود استوارتر و پاکباز تر از دیگران بودند.
شکست خوردگان، ممکن است که به سیاست ورزی به مثابه نوعی معامله نگاه کنند و حتا سخنانی را بر زبان آورند که بر مذاق صاحبان قدرت خوشتر آید.
رای به قالیباف، کردان و لاریجانی و انتشار سخنان کروبی در برنامه بیست و سی بیانگر مرعوب شدن بخش قابل توجهی از اصلاح طلبان، در جریان شکست تابستان 84 بود.
چنین اصلاح طلبان مرعوبی، برای کسب صلاحیت حضور در مسند قدرت، آهسته می روند و می آیند تا گربه شاخشان نزند و به نیروهایی بی خاصیت در عرصه سیاسی کشور تبدیل می شوند.
اینکه کارگزاران به صرافت افتاده تا با راست میانه ائتلاف کند یا اعتماد ملی که به انواع روش های مختلف تلاش می کند تا حسابش را از مشارکت جدا کند نشانگر همین نکته می باشد.
به نظر من به قدرت رسیدن اینها بیش از اصولگرایان به جریان اصلاحات آسیب زده و منافع استبداد را تامین می کند و بدون شک این ها با دست یافتن به قدرت شیران بی یال و دم و اشکمی خواهند بود که در جهت تثبت وضع موجود گام برخواهند داشت و نکرده های اصولگرایان را انجام خواهند داد. از اینروست که من موتلفه اسلامی را بر کارگزاران - اعتمادی ملی و احمدی نژاد را بر کروبی ترجیح می دهم.
اگر شما هم جزو کسانی باشید که فیلم حسس ششم (Sixth Sense) به کارگردانی ام. نایت شیامالان(M. Night Shyamalan) و بازیگری هالی جوئل اوسمنت - Haley Joel Osment (کول سی یر)، بروس ویلیس(مالکوم) و تونی کالت(لین سی یر)... محصول سال1999 کشور آمریکا را دیده اند، قادر خواهید بود فضایی که حسین مرتضائیان آبکنار در رمان گونه "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان" ترسیم نموده را درک نمائید.
نویسنده ی این رمان گونه، تلاش نموده تا بدون وارد ساختن آسیبی به قداست شهدای دفاع مقدس، دست به خلق روایتی تازه، غیر تکراری و غیر کلیشه ای از جنگ بزند. او به خوبی توانسته، از عهده خلق چنین رمانی برآید و به جای تکرار روایت اسطوره ای از جنگ، روایت خود را به زیبایی با عنصر خیال گره بزند و داستان منحصر به فردی بیافریند.
اما این کتاب، علی رقم همه ی شایستگی هایش، پس از کسب مجوز انتشار برای سه چاپ، توقیف شده و نسخه های چاپ سوم کتاب هم در انبار نشر نی باقی ماند و اجازه پخش نیافت.
شاید یکی از مهمترین دلایل توقیف کتاب، کسب عنوان رمان برتر سال 1385 از بنیاد گلشیری بود. این جایزه می توانست اعتبار ویژه ای به کتاب داده و زمینه را برای رشد گرایش عمومی نسبت به رمان عقرب... را فراهم آورد.
ممکن است مسوولین فرهنگی و اداره ممیزی کتاب نگران از سکه افتادن روایت رسمی و کلیشه ای از جنگ و پیدایش جریانی هم عرض ادبیات موسوم به دفاع مقدس شده باشند که این چنین رمان حسین مرتضائیان آبکنار را در نطفه خفه کردند.
بی شک توقیف این کتاب اخطار به کسانی است که به جای بیان روایتهایی مبتنی بر تلقی رسمی و حکومتی از جنگ درصددند تا از خطوط قرمز ترسیم شده عبور نمایند.
آیا فکر می کنید که می توان کتابی را به قتل رساند؟ به نظر من که این کار امکان پذیر و شدنی است و هرگاه که کتابی به طرز وحشیانه ای ترجمه می گردد و محتوایش قربانی بی سوادی مترجمی می گردد، مثل آن است که کتاب به قتل رسیده است. این درست کاری است که پیام یزدانجو نسبت به کتاب "لذت متن" اثر "رولان بارت" انجام داده و به جای ترجمه آنرا کشته است. یزدانجو با قصاوتی که خاص مترجمی میان مایه است چنین جنایتی را مرتکب شده است. حال شما بر آن بیافزائید برخی زبانها را که از اساس زبانهای قاتلی هستند و به هر متنی که بدانها برگردانده می شوند آسیب می زنند. زبان" شلخته و بی در و پیکر فارسی"* از جمله ی آن زبانهاست.
* تعبیری از داریوش آشوری